X
تبلیغات
رایتل

ساکت نمون همیشه نازنینم ...

پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:28 ب.ظ

همین الان از کاشان رسیدم ... همین الانی ک میگم یعنی 11:07 دقیقه شب ... هیچ کس خونه نیست ... فضای بدی داره خونه انگار همه ی دور و برت فقط ارواحن ... زنگ زدم ب مامان ک رامین بیاد دنبالم مامان میگه رامین شماله ... اینجور وقتها هیچوقت کم نمیارم ... مامان میگه با آژانس میام دنبالت و من تخس بازی درمیارم ک نه خودم میام ... مامان هم ازخداخواسته میگه باشه خودت بیا ... من وبابا با عمواینا میریم خونه ی فلان عمه ... اتوبوس ک برمیگرده دم مدرسه یه خیابون نسبتا طولانی و خلوت رو رفتم تا برسم به آژانسی ک هیچ کس شماره ای ازش نداشت ... وقتی رسیدم دم درش تنها چیزی ک انتظارش رو نداشتم این بود ک بگه ماشین ندارم و من وا برم ... حسی یکی رو داشتم ک تو یه شهر غریب تنها مونده و هیچ کسی نیست ب دادش برسه ... خلاصه یکی از دوستام زنگ زد و گفت بابای من میرسونتت ... و با بابای اون اومدم ...  

 

طبق معمول سر و صدای طبقه بالایی اونقد زیاده ک فقط باعث میشه ب سردردم اضافه بشه ... یعنی تنها فایدشون همینه ... همیشه تو روزای بد من انقد صدای موزیک رو زیاد میکنن ک خودشونم کر می شن ... تازه در واحدشون رو هم باز میذارن ک من بیشتر استفاده کنم !!! 

 

تو اتوبوس از این بحثای مزخرف دخترونه راه انداختن ک اخلاق خوب منو بگید اخلاق بد منو بگید ... منم فقط تنها کار مفیدم اینه ک هندزفری تو گوشم باشه و گهگاهی صداشون رو بشنوم و وقتی گوشیم شارژ تموم میکنه و خاموش میشه مجبور میشم تو بحثشون شرکت کنم ... امروز ب کشفای جالبی از خودم رسیدم ... اخلاقای بد من شامل اینا میشه : تودارم ، هیچوقت از دست کسی ناراحت نمیشم و اگه بشم هم به روی خودم نمیارم و  حتی اگه تو مرز انفجار از بغض باشم هم لبخند میزنم ویه سری چیزای دیگه ...  

ب نظرخودم اینا اصلا بد نیست ... اینکه تمام وجودم پرنفرت از کسی باشه و تو روش لبخند بزنم و بگم هی دوست من ، اصلا بد نیست ... نمیدونم شاید هم بده ...  

 

امروز ک داشتیم از پله هایی ک به آبشار نیاسر ختم میشه میرفتیم پایین یکی از بچه ها پاش لیز خورد و رفت پایین و اگه من و یکی دیگه از بچه ها نبودیم همینجوری لیز خورده بود ... تو اون لحظه تنها چیزی ک اومد جلوی چشمم چهره ی شیرزاد بود ... نمیخوام مرثیه سرایی کنم و داغ تازه کنم اما واسه منی ک شیرزاد رو خخیلی کمتر از بچه های دیگه میشناختم این عجیب بود ... 

 

سه تا رم 4 گیگ فول عکس و فیلم گرفتیم و بس ک عکس و فیلم گرفتم شونه هام داره میفته ... تمام بدنم کبود شده ... انگار تریلی از روم رد شده ... بس ک خوردم به این ور و اونور توی اتوبوس ... 

 

چقد حرف زدم و چقد حرف دیگه دارم واسه زدن اما پستم خیلی طولانی میشه ... بیخیال ... 

 

 

* هی تویی ک میگی با تموم وجود منتظری شیرینی قبولی دانشگاه من رو بخوری و وقتی من میگم احتمال قبول نشدن رو هم باید درنظر گرفت و چشات برق زد ، خیلی پستی ... پست تر از اونی ک فکر میکردم ... فقط میتونم با یه لبخند از کنارت رد شم ... همین ... 

 

تیتر پست آهنگی از رضا صادقیه _ساکت نمون _ 

 یه روز شدی تمام هر چه هستی ... بی هوا اومدی ب دل نشستی ... عیبی نداره خوب من بگذریم ... هر چی ک ساختی خودتم شکستی ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo